بیقراری
حرفهای گس و خاکستری من.............
قالب وبلاگ
می دانم هر از گاهی دلت تنگ می شود. همان دل های بزرگی که جای من در آن است، آن قدر تنگ می شود که حتی یادت می رود من آنجایم. دلتنگی هایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش! هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است! اما من نمی خواهم تو همان باشی! تو باید در هر زمان بهترین باشی. نگران شکستن دلت نباش! می دانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند. و جنسش عوض نمی شود ... و می دانی که من شکست ناپذیر هستم ... و تو مرا داری ...برای همیشه! چون هر وقت گریه می کنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ... چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ... چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم، صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام! درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم! دلم نمی خواهد غمت را ببینم ... می خواهم شاد باشی ... این را من می خواهم ... تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا. من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم) و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ... نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد. شب ها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟ اما، نه من هم دل به دلت بیدارم! فقط کافیست خوب گوش بسپاری! و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!

[ پنجشنبه پنجم مرداد 1391 ] [ 22:25 ] [ فرشته ]

خدایا!

در آستانه کار بزرگ و مهمی قرار دارم.با اینکه تلاشمو کردم اما قلبم لبریز از ترس و بیمه، و این نگرانی،باختن نیمی از نبرده.تشویش هم نیروی ذهنی رو می سوزونه و متلاشی می کنه و اینجوری نمیشه مفید بود.کمکم کن تا نگران نباشم و نجوا کنم:"خدایا به تو توکل میکنم و همه چیز خوب پیش میره"

         """خدایــــــــا به تو اعتمـــــاد می کنم که مطمئن تــــــرین معتـــــــمد منـــــــــی"""

[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 0:54 ] [ فرشته ]

حکمت بازی روزگار برایم نامفهمومست.آرامش را آرزو می پندارم و کابوس را هر روز می بینم.

آرامشی که باید در من آمیّخته شود نیست و کابوسی که پیرم کرده هست.الهی شکر برای کابوس داشته ام و آرامش نداشته ام.......

[ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 1:37 ] [ فرشته ]
"سپندارمذ"لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ ایران باستان "سپندارمذ" را به‌عنوان نماد عشق می‌‌پنداشتند. پسوند "گان" هم به معنی "جشن" است، و در نتیجه "سپندارمذگان" به معنی "جشن سپندارمذ" (جشن روز زن و زمین) است.       در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می‌‌شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می‌‌شد، جشنی ترتیب می‌‌دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلاً شانزدهمین روز هر ماه "مهر" نام داشت که در ماه مهر، «مهرگان» لقب می‌‌گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه "سپندارمذ" یا "اسفندارمذ" نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم "اسفندارمذ" نام داشت، جشنی با همین عنوان می‌‌گرفتند.
"
سپندارمذگان" جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌‌کردند. جشن "سپندارمذگان" یا "اسفندگان"، روز گرامیداشت زنان در ایران باستان بوده است
 
در باور ایرانى مرد داراى قدرت مردانگى و تفکر و خردورزى بیشترى است، در برابر آن زن نیز داراى مهر ورزى، عشق پاک، پاکدامنى و از خودگذشتگى فراوان ترى است که هر یک از این دو به تنهایى راه به جایى نبرده و حتى روند پویایى گیتى را هم به ایستایى مى کشانند. اگر مردان بدنه هواپیماى خوشبختى اند، زنان موتور آن اند که پیکره بى موتور و موتور بى بدنه هیچ کدام به تنهایى به اوج سعادت نمى رسند بلکه ذره اى حرکت و جنبش هم برایشان ناممکن است. اشوزرتشت خوشبختى بشر را وابسته به میزان دانش و خرد انسان مى داند نه جنسیت و قومیت و رنگ و نژاد و از دیدگاه وى همه انسان ها _ همه زنان و مردان _ داراى حقوق برابرند. او دختران را در گزینش همسر آزاد شمرده و عشق پاک و دانش نیک را دو معیار اصلى مى داند و خوشبختى همسران جوان را در زندگى زناشویى در این مى داند که هر یک بکوشند تا در راستى از دیگرى پیشى جویند.   
 
ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می‌‌گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می‌‌گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و کلاً جهان‌بینی ایرانیان باستان است.
       
"  
شاید هنوز دیر نشده باشد که روز عشق را از 25 بهمن (ولنتاین( به 29 بهمن (سپندارمذگان ایرانیان باستان) منتقل کنیم"  
   (برگرفته از مجله ایران)


[ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 22:53 ] [ فرشته ]
امروز یکی از شبکه های تلویزیونی کلاه قرمزی(1) رو به نمایش گذاشت.رفتم به خاطرات کودکی...یه حس نوستالژیک...یه حس تلخ...دلم گرفت از این همه فاصله که یادم نیست  سالها و روزهاش چه جوری گذشت...

ولی یه چیزی برام ملموس بود .یادمه اون روز تو اون سن و سال وقتی این فیلمو دیدم،تمام فیلمو از ته دل خندیدم و آخر فیلم هم گریه کردم.ولی امروز وقتی دقت کردم اون حس شادی و شادابی در چهره بچه هایی که امروز اونجا بودن ندیدم.یه جورایی لبخنداشون تلخ بود.قهقه های ما مستانه بود و لبخند های اونا خشک...

اون شورو شعفمون بهمون کمک نکرد و الان هر روز رو به خمودگی رفتیم و دچار روزمرگی شدیم ...این بچه ها که با غم و غصه هامون عجینند به کجا میرسند؟خدایا کمک........

[ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 20:1 ] [ فرشته ]
در روزهای اواخر بهمن و اواسط ماه فوریه هستیم که مصادف شده با روز عشق فرنگی (ولنتاین) و روز عشق ایران باستان (سپندارمذگان) که این دو روز تنها به فاصله ی چهار روز از هم قرار دارند یعنی ۲۵ بهمن ماه (ولنتاین) و ۲۹ بهمن ماه (سپندارمذگان). ولی خیلی ها این چند روز را به "ولنتاین" که یک مناسبت خارجیست تعمیم می دهند و نسبت به روز عشق ایرانی (29 بهمن) یا همان "سپندارمذگان" بی توجه هستند ! بطوریکه اکثر جوان ها بدون اینکه از تاریخچه ولنتاین اطلاعی داشته باشند، سعی می کنند که در این روز برای کسانی که دوست دارند هدیه بخرند و هر طور شده یگانه عشقشان را خوشحال کنند چه خوب است که ما ایرانیان هم علاوه بر اینکه روز 29 بهمن را بعنوان مبنا مورد توجه قرار می دهیم
این چهار روز فاصله را نیز روز عشق بدانیم
ضمن اینکه در 361 روز دیگر سال هم به یکدیگر عشق بورزیم چون عشـــق با شما ایرانیان عزیز هرگز بیگانه نبوده و نیست .

عشق را فقط عشق است و بس ...

[ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 0:20 ] [ فرشته ]
هر سال یک روز تنهایی ،بیشتر خودشو به رخم میکشه ...اما تو اگه عاشقی ،اگه عاشقتن،اگه کسی رو دوست داری،اگه کسی دوستت داره و بالاخره اگه عشق رو می شناسی ،ولنتاینت مبارک.

.

.

.

البته من ایرانیم،ومنتظر 29 بهمن روز اسپندارمذگان.

[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 23:52 ] [ فرشته ]
اسفند هم داره میاد.سال داره تموم میشه.خاطراتم رو که سریع مرور میکنم تو ذهنم این فکر خطور میکنه که اصلا سال خوبی نبود ولی یه جورایی دلم از حرف خودم میگیره.فکر میکنم ناشکریه.فکر کنم اگر بگم سال پر تلاشی برام بود خیلی بهتره.پرتلاش و موفقیت آمیز.همه روزاش ،با همه خوشیها،نا خوشیها و بیقراریهاش گذشت.ولی به لطف و کمکت ،بهترین گذشت.


[ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 23:2 ] [ فرشته ]
امروز باز هم دروغ گفتم:

این کوتاهترین دیالوگ دروغ هر روزه ام است.

خوبی:خوبم

[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 22:14 ] [ فرشته ]

ربیع به معنى بهار از ماده رَبع است. ماه ربیع الاول سومین ماه از ماههای قمری و از ماه های فرخنده برای شیعیان است. حادثه مهم و تاریخی لیله المبیت ، هجرت حضرت محمد صلی الله علیه و آله از مکه به مدینه، ولادت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و امام جعفر صادق علیه السلام، ازدواج حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم با حضرت خدیجه علیهاسلام، آغاز امامت امام مهدی علیه السلام، عیدالزهرا و هلاکت یزید بن معاویه از جمله حوادث فرخنده این ماه است. علت اینکه به این ماه ربیع گفته مى شود این است که در فصل بهار گیاهان تر و تازه اند و نامگذارى این ماه در فصل بهار رخ داده است.

حلول ماه خوش یمن قمری ربیع الاول رو به همه دوستان گلم تبریک میگم،امیدوارم برای همتون پرخیر و برکت باشه

[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 23:26 ] [ فرشته ]
آخ جونم،فردا دیگه بعد از چند روز نگرانی و دلواپسی بعد از عمل مامان می بینیمش.هنوز تو آی سو یواٍ ولی از پرستارا که حالشو می پرسیم،میگن وضعیتش نرماله.خدا مخلصیم
[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 0:41 ] [ فرشته ]
موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان "محک" با سلام به تمام دوستانی عزیزی که این مطلب را می‌خوانند و برای این کار خیر وقت صرف می‌کنند. خیلی از کودکان وقتی که به دنیا میان حتی طعم یه لحظه سالم بودن رو نمی‌کشن و لحظه‌ای آرامش در کنار خانواده رو ندارن چقدر درد آور فرزند، خواهر، برادر یا نوه خانواده‌ای به بیماری مبتلا شوند که آرامش و حس خوشحالی رو از آن خانواده بگیرد و آن خانواده از پس هزینه‌های درمان این بیماری بر نیایند. همیشه برای انجام کار خیر احتیاج نیست ما از نظر مالی به این جور کودکان کمک کنیم و خیلی راه‌های دیگری وجود دارد که از نظر مالی خیلی مهم‌تر هستند و اون حمایت منو شما و همه افرادی هستند که از بیماری این جور کودکان خبر داریم. حال شما را با موسسه خیریه‌ای آشنا می‌کنم که بهترین مکان را برای کودکان سرطانی را به وجود آورده است: موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان "محک" به عنوان يک سازمان غيردولتي، غيرانتفاعي و غيرسياسي در سال 1370 با شماره 6567 به ثبت رسيد و از همان زمان فعاليت رسمي خود را جهت تسکين آلام کودکان مبتلا به سرطان و خانواده‌هاي آنان آغاز نمود. از همان ابتداي تاسيس، به پشتوانه حضور خالصانه موسسين متخصص و پاک نيت، موسسه "محک" توانست ظرف کمتر از يک دهه با بهره گيري از اعتماد و حمايت‌هاي آحاد مردم و سخت کوشي اعضاء داوطلب و اعمال روش‌هاي علمي و تخصصي در مراقبت‌هاي ويژه از بيماران و خانواده‌هاي آنان در کنار پيشرفت‌هاي علم پزشکي آمار مرگ و مير را از 75 درصد در دهه 60، به 25درصد در دهه80 برساند. موضوع فعاليت مؤسسه محک، انجام امور خيريه در زمينه‌هاي پزشکي، پژوهشي، پيشگيري، درماني، خدماتي، بهداشتي، بيمارستاني، رفاهي و صرفا در جهت حمايت از کودکان مبتلا به سرطان مي‌باشد. محک تبلوري از ايفاي نقش مشارکت مردمي در جامعه است که در بخش اول اساسي‌ترين شعار محک يعني ”ما را ياري دهيد و از ما ياري بخواهيد” بر آن تصريح شده است. موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان "محک" توانسته است در طول 16 سال فعاليت خود بالغ بر 11000 کودک مبتلا به سرطان را تحت حمايت قرار داده و امکان ساخت بيمارستان فوق تخصصي سرطان کودکان "محک" را فراهم آورد. خوب کسانی که از نظر مالی می‌توانند به این کودکان کمک کنند از لینک زیر وارد سایت بشن: www.mahak-charity.org و حالا کسانی که نمی‌توانند از نظر مالی کمک کنند چه کاری می‌توانند انجام بدهند: همون طور که می‌دانید ممکنه خیلی از افراد این صفحه را بخوانند و به کمک این موسسه بشتابند پس ما باید کاری کنیم که این صفحه را خیلی از افراد ببینند. اولین راه این است که مطالب این صفحه را به دوستان خود میل کنید. ممکنه شما با چند نفر فقط ارتباط دارید. ممکنه حتی شما ایمیل یکی از دوستانتان را دارید به آن دوست خود فقط بتوانید میل بزنید بعضی‌ها هم ممکن است صدها ایمیل از دوستان خود داشته باشن به آنها میل بزنند. مهم فرستادن میل به دیگران است و تعداد آن مهم نیست. اگر همین کار ادامه پیدا کند زنجیره‌ای از ایمیل‌ها به وجود می‌آید که باعث می‌شود تمام ایرانیانی که در اینترنت هستند این صفحه رو بیینند. راه دوم این است که این صفحه را در سایت یا وبلاگ خود قرار بدید تا افراد بیشتری این صفحه رو ببینند.

[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 21:28 ] [ فرشته ]
امروز مامانو عمل کردن.می گفت نمی ترسم ولی رنگش بدجوری پریده بود.الانم منتظریم تا بهوش بیاد.خدایا قولت یادت نرفته که...............
[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 0:14 ] [ فرشته ]

امروز برگه ای رو امضا کردم که تمام وجودمو یه جورایی لرزوند....................

داشتم با خودم فکر می  کردم ،منی که هی به مامان میگم نترس بخدا خیلی عمل قلب باز راحت و ساده شده و اصلا ترس نداره،خودم می تونستم تو این موقعیت قرار بگیرمو راحت بپذیرم ! نه یه  حسی ته، ته دلم می ترسونتم.یه جورایی آدم این  حس بهش دست میده که شاید این آخرین طپش -آخرین دیدار- اخرین حرف ،آخرین....باشه.واین زمانی شدت گرفت که سرپرستار بخش یه نامه داد و گفت باید با جراحشون قبل از عمل مشاوره داشته باشین.رفتیم طبقه اول بخش جراحی تا دکتر از اتاق عمل بباد بیرون و باهاشون صحبت کنیم.

بابا خیلی اصرار داشت که پیش  مامان بمونم ولی من به بهانه اینکه من دکترو می شناسم و قبلا هم باهاشون صحبت کرد،موندم تا دکتر عملش تموم بشه.بعد از حدودا یک ساعت و نیم دکتر اومد.بعد از سلام و گرم گرفتن ،نامه رو بهشون دادیم.گفتم آقای دکتر مامانم بالاخره راضی به عمل شد ولی هنوزم می ترسه،گفت عملش هم با توجه به پمپاژ پایین قلبش جزء عملهای پرخطره-احتمال سکته مغزی-مرگ ،چیکار می کنید،رضایت می دید؟ بابا آروم خطاب به من گفت چیکار کنیم ،گفتم آره قبلا هم گفتن ولی با شرایطی که داره مجبوریم و گرنه منتهی به سکته قلبی میشه . بابا گفت:آقای دکتر اول به خدا و بعد به شما میسپاریمش.خداحافظی کردیم و برگشتیم تو بخش ، پیش مامان .مامان گفت :چی شد،دکتر چی گفت.قبل ازینکه بابا حرفی بزنه و اشکهایی که تو چشمش جمع شده بودو سر بده رو صورتش گفتم:می گفت عمل مادرتون جزء عملهای ساده به حساب میاد و شرایطشون هم برای عمل عالیه.یه جورایی با تردید و ناباوری گفت:جدی می گی!گفتم:ٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍااااا، آره دیگه.چه دلیلی داره بخوام راستشو نگم اونم الان که باید در هر صورتی عمل کنی.(جوونیه مادرم کم دلیلی نبود)

موقع خداحافظی بابا بغلش کردو بوسید.آخرش هم اشکشو سر داد رو گونه هاش و سریع رفت از اتاق بیرون.من گفتم مامان من لوست نمی کنم،صبح زود قبل از عمل میام.اصلا هم نگران نباش بعدشم رفتیم با بابا برگه رضایت عمل رو امضا می کردیم.امضاء  گرفتن اثر انگشت شاید 10 ثانیه هم طول نکشید ولی همش با خودم فکر کردم خدایا اگر به هر دلیلی بخوام بعدا پشیمون باشم و سرزنش کنم خودمو..............جلوی خودمو گرفتم اصلا دوست نداشتم این افکار تو سرم بیشتر رشد کنه.دوست نداشتم حتی یک ثانیه هم به نبودن و نیستی فکر کنم.

خدایا دلگرمی،پشت و پناه زندگیم،همنفسم و روشنی خونمون رو به خودت می سپارم،باید بهم صحیح و سالم برگردونیش.میسپرم به خودت و می دونم که بهترین نگهدار و امانتداری.....خدایا قول دادیاااااااااااااااااا

[ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 23:51 ] [ فرشته ]

از دیشب هی تو رختخواب وول می خورم.جدیدا دیگه خوابم با آرامش نیست.به ساعت نگاه کردم،3/20 بود.چشامو محکم بستم و روی هم فشار دادم تا پلکام زور نزنن که دوباره باز بشن.بار بعد که باز کردم ساعت 6/40 بود ،این بار راحت تر خوابیدم.ساعت 8 انگار که دیگه نه من حریف این پلکها شم و نه اونا حریف من ،چشامو باز کردم.همه افکار توی سرم فریم وار سریع از جلوی چشام رد شدن.فکرم متشنج تر شد.انتظار کشنده درست کردن همه چی  از یه طرف،سپردن مادرم به تو که الان رو تخت بیمارستان با همه ترس وافرش منتظر عمل قلب بازه از یه طرف دیگه.کارای دفتر-کارای تلمبار شده شخصی- کارای عقب مونده خونمون-اوه اوه اوه تازه یادم افتاد باید برم جواب اسکن عمه توبا رو هم بگیرم.یه جورایی غرولندم گرفت که آخه به تو چه که می خوای به همه کمک کنی ،زودیم میگی عمه جون من میرم جواب آزمایشتونو میگیرم  شما با این پات این همه راه نیا ، آخه مگه تو تازه گیا یه پات خونه و یه پات بیمارستان نشده پس  چی میگی دیگه؟!..................به خودم اومدمو نهیب زدم،بس کن دیگه تو سالمی و این بزرگترین نعمته.شکرانه سلامتتو اینجوری جبران کن.

نیروی جاذبه زمین بدجوری بغلم کرده،بدون هیچ  بوسه  ویا دست نوازشی تا انگیزه ای واسه جدا شدنم باشه.بابا قرار شنبه یکشنبه واسه دو هفته بیاد.با این حال فکر کنم اقامت مامان با مشکل روبرو بشه.خسته شدم از بس فکرمو واسه همه چی مشغول کردم.

پاشو پاشو که امروز کلی کار داری.خدایا ممنونم ازت بخاطر همین جای گرم و تمیزی که دارم که میدونم خیلی ها الان آرزوشونه- به ساعت نگاه می کنم 10/27 است.پاشو دیگه فرشته،پاشو،پاشو.

[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 20:26 ] [ فرشته ]

خیلی وقته نتونستم باهات صحبت کنم.دیگه خجالت می کشم ازت.تا چند وقت پیش صبح به صبح تو گرگ و میش هوا وقتی پامو بیرون میذاشتم بهت سلام می کردم و تو فاصله ده دقیقه پیاده روی باهات صحبت می کردم و تو چه با عشق به حرفام گوش میدادی و روز خوب من رقم می خورد،بعدش مثل خل و چلا به خودم می گفتم مگه نمی تونی تو خونه با یه سلام دعوتش کنی که صبحها تو تاریکی هوا یادت می افته.گرمای دستتو هر روز حس می کنم ولی دستام سردسرده.خیلی وقته خودمو فراموش کردم.فکرم گیج میخوره.ذهنم پر پر می زنه.دلم زخمیه.خسته ام........

***********************************************

دلم هوس مزه تلخ حقیقت کرده،ازین دروغ های شیرین خسته ام.


[ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 23:32 ] [ فرشته ]
همیشه ماه اسفند منو یاد سریع راه رفتن و دویدن می اندازه.امسال هیچ کاری نکردم.وفرصت هم نمی کنم که انجام بدم .یه جورایی وقف کار شدم.معتادش نشدم چون بعضی وقتا خییییلی ازش خسته می شم.انگار همین دیروز بود که دغدغه امروزو داشتم...........................خدایا سپاسگزارم به خاطر دیروزهای رفته و امروز
[ شنبه بیست و یکم اسفند 1389 ] [ 9:10 ] [ فرشته ]
امروز داشتم مطالب قبلی و پستهایی که دوستان برام ارسال کردند رو می خوندم.چقققققققدر اون روزا مشکلاتم بزرگ به نظر می رسید و خودم کوچیک،نه اینکه الان بزرگ تر از مشکلاتم شده باشم،نه...........

ولی فقط می تونم بگم خدای بارون قشنگی که امروز روحمونو تازه کرد،دوست دارم که خودت دادی و سپاسگزارم که همیشه کنارمی.........................

 

[ سه شنبه دهم اسفند 1389 ] [ 14:48 ] [ فرشته ]

پرده مات و مبهمی از روزهای کودکی جلومه.با همه بچگیم الان که فکرشو می کنم یاد اخبار شب می افتم  که حداقل یه تیتر خبری در مورد آقای منتظری بود.بعد یواش یواش این خبر ها رو به تحلیل رفت و صداش در اومد که منتظری حرف ضد انقلابارو می زنه و............اون موقع نمی فهمیدم چی شده و چه طور ممکنه آدم بزرگی که همیشه به عنوان دست راست آقای خمینی ازش اسم می بردن و حرفش برای مردم حجت بود اینطور محو بشه و ردپاهاشو از صحنه سیاست و حتی خاطره های مردم پاک کنن .

انگشت به دهن موندم.اگه خدا بخواد کسی رو خار کنه،زمین و زمان هم که به کمکش بیان و هی ماست مالی کنن درست نمیشه.........اما خوش به حال کسی که خدا بخواد عزیزش کنه.چند ماهیه که اسم آقای منتظری به عنوان کسی بازتاب پیدا کرد که با کهولت سن،اما با تدبیر و درایت در مورد حوادث اخیر صحبت کرد و این در شرایطیه که هنوز هم رسانه های جمعی و دولتمردان سیاسی کج فهم،سعی بر مرتد نشان دادن ایشون دارن.آقای منتظری در حالی از دنیا رفت که مردان و زنان امروز که کودکان دیروز بودندو از سیاست و بازیهای پلید اون سر در نمیاوردند،امروز خودشون یه پا تحلیلگر و مبارز شدن.خدایا عزیز و خار کردن صفتیه که فقط به تو نسبت داده میشه،پس کمکمون کن تا ما هم بعد از اینکه رفتیم ، اطرافیان و دوستانمون حداقل اگر نمی گن خدا بیامرزدت و یادی ازمون نمی کنن ،دیگه تفو و لعن و نفرینمون نکنن.

[ سه شنبه هشتم دی 1388 ] [ 14:57 ] [ فرشته ]
امروز باید اعتراف کنم،با همه علاقه ام به کار و روزهای نیومده ی زندگی از این همه تکرار خسته شدم.

از 3صبح بیدار می شم وتا 3 عصر که برگردم وتا آخر شب که بی جون تر از جنازه بخوابم تقریبا یه جوره کارام.تازه اگر سرو کله زدن با اسمشو نبر هم باشه که روز آدمو به گند می کشونه.نهایت ممکنه بیرون از دفتر ،جلسه یا کاری پیش بیاد که اونم اگر مهروش نباشه اصلا حال نمی ده.ولی بازم عاشق اینم که عصر خسته ی خسته ی خسته برگردم .دنبال یه هیجان تازه ام.دوست دارم تکاپوی بیشتری به روزای زندگیم بدم،ولی چه جوری...............

[ سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 ] [ 13:23 ] [ فرشته ]
از امروز با خودم قرار گذاشتم هر جور که شده واسه دلم بیام بنویسم،خیییییلی وقته فراموشش کردم،می خوام جبران کنم،زنده اش کنم،خلاصه بهش حال بدم.

بنویسم واسه اینکه به خودم  ثابت کنم هستم،پس پیش به سوی فرداهایی که بگم و بنویسم.....................

[ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 ] [ 14:29 ] [ فرشته ]
این روزها همه خالیند.خالیه،خالی

دیگه تو نگاه آدما عشق موج نمی زنه،همه با هم غریبه اند.همه با هم در رقابتند سر چه چیزی هیچ کس نمی دونه.....همه از محبت فرار می کنن می ترسن،و واهمه دارن.جالبه نه!جالب تر اینکه همشونم می گن:بد دوره و زمونه ای شده،نمی شه به کسی محبت کرد.......................

[ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 ] [ 13:45 ] [ فرشته ]

دلم برای کسی تنگ شده که همه دلتنگی های دنیارو برام زیرو رو کرد
کسی که ازم همه عشق و علاقمو وام گرفت، اما پس نداد وهمه رمق و توانمو واسه دادن محبت .....................
خدایا این بود اون لحظه های قشنگی که در ازای سالها صبر بهم پاداش دادی؟
باورت می شه عاشق کسی باشی که ازش متنفری؟ ..........................

[ پنجشنبه یازدهم مهر 1387 ] [ 19:41 ] [ فرشته ]
چه طور می شه سالها آشنا ترین بود و به یکباره رها کرد،چه طور می شه ثانیه هارو انتظار کشید  و

منتظر بود به امید رسیدن اما وقتی به خودت میای می بینی حالا دوست نداری حتی براش غریبه ترین باشی

اونوقته که آرزو می کنی............................

[ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ] [ 14:51 ] [ فرشته ]
امروز وقتی دیدمش در خودم شکستم و فرو ریختم،سالها بودم،موندم،و انتظار امروزو کشیدم.

اما نه اینطور............خدایا کاشکی احساسم وارونه می شد تا اینقدر زخمی لحظه های زندگی نشم..............

[ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ] [ 8:15 ] [ فرشته ]
امروز یکی از دوستام می گفت:وااای فرشته چرا اینجوری شدی؟

فهمیدم منظورش چیه،می خواستم بهش بگم اگر تو هم همه ثانبه های زندگی رو با تک تک سلولهای

بدنت منتظر بودی شاید آرومتر از من می شدی.دیگه نه می تونستی شوخ و شنگ باشی ،و نه

می تونستی راحت قلم به دستت بگیری و روی کاغذ برقصونیش،،،،،،،اما باز هم خودمو پشت لبخندها و

حرفهای روزمره پنهان کردم.................................

[ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ] [ 9:1 ] [ فرشته ]
بعضی ها میگن دل آدم کوچیکه ،زود می شکنه وترمیمش هم سالها طول می کشه.ولی من اینو تجربه

کردم که دل آدما به وسعت همه بزرگیهای موجود تو دنیاست.قد اقیانوس،آسمون،جنگل،...........

چون من قد یه دنیا حرف و خاطره تلخ و شیرینو توش پنهان کردم.دلم گرفت،شکست،ولی همه

تلاشمو کردم تا لبه بریدگیهای تیزش دل کس دیگه ای رو نخراشه.و این یعنی من

عاشق همه ثانیه های زندگیم................ 

[ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ] [ 9:21 ] [ فرشته ]
دارم به دلم یاد میدم که هر کسی رو به اندازه لیاقتش دوست داشته باشه تا بتونه همیشه عاشق و زنده باشه. امروز یه جمله از شریعتی خوندم که بد جوری منو به فکر فرو برد و یه جورایی همه تلاشهامو بی ثمر.                                                                                                                                

                 "دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است"                 

                                                                                                               دکتر شریعتی   

[ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ] [ 9:10 ] [ فرشته ]
دلم گرفته .دلم عجیب گرفته.می خوام فریاد بزنم اما می دونم که هیچچچچکس نمی شنوه. گل باغ آرزوهامو چندین سال مداوم آبیاری کردم و حالا می بینم که روز به روز پژمرده تر می شه و برگهای سبز و شادابش دیگه داره زرد می شه واین یعنی

                                                      "گل امید من نشکفته پرپر شد"

 

[ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ] [ 18:0 ] [ فرشته ]
نمی دونم تا بحال شده قد یه دنیا آدم دورو برت باشه ولی با تمام وجود و تک تک سلولهای بدنت  تنهایی رو لمس کنی.اونوقته که دلت می خواد تا یکی باشه به نگاهت بدون هیچ کلامی دست بده وتو همه دلتنگیها و بیقراریهاتو  فقط با یک نگاه فریاد بزنی و براش بگی که ............................................

[ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ] [ 17:54 ] [ فرشته ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

به ياد داشته باش: من نبايد چيزى باشم که تو مي‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام.
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.
تويى که تو از من مي‌سازى آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند.
لياقت انسان‌ها کيفيت زندگى را تعيين مي‌کند، نه آرزوهايشان.
و من متعهد نيستم که چيزى باشم که تو مي‌خواهى
و تو هم مي‌توانى انتخاب کنى که من را مي‌خواهى يا نه.
ولى نمي‌توانى انتخاب کنى که از من چه مي‌خواهى.
مي‌توانى دوستم داشته باشى، همين گونه که هستم و من هم.
مي‌توانى از من متنفر باشى بى‌هيچ دليلى و من هم.
چرا که ما هر دو انسانيم.
اين جهان مملو از انسان‌هاست، پس اين جهان مي‌تواند هر لحظه مالک احساسى جديد باشد.
تو نمي‌توانى برايم به قضاوت بنشينى و حکمي‌صادر کني و من هم
قضاوت و صدور حکم بر عهده نيروى ماورايى خداوندگار است.
دوستانم مرا همين گونه پيدا مي‌کنند و مي‌ستايند.
حسودان از من متنفرند، ولى باز مي‌ستايند.
دشمنانم کمر به نابوديم بسته‌اند و همچنان مي‌ستايندم.
چرا که من اگر قابل ستايش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتي رقيبى.من قابل ستايشم و تو هم.
يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد.
به خاطر بياورى که آن‌هايى که هر روز مي‌بينى و مراوده مي‌کنى.
همه انسان هستند و داراى خصوصيات يک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جايزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى و يادت باشد که اين‌ها رموز بهتر زيستن هستند.(مهاتما گاندی)
بک لينک